داستان جالب

داستان جالب  در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در

ادامه

داستان

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. این طور به نظر می رسید که به جای بسیار مهمی

ادامه

داستان

به ابوسعيد ابوالخير، گفتند : فلاني قادر است پرواز کند، گفت: اين که مهم نيست، مگس هم مي پرد. گفتند:

ادامه

داستان

  پیری برای جمعی سخن میراند… لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای

ادامه

داستان

خدایا_شکر روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام

ادامه

داستان

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر

ادامه

داستان

تفاوت بیشعور با احمق! حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست …بیمار است…. یعنی: معمولاً احمق ها آگاهانه دست به

ادامه