داستان طنز

داستان طنز  مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت

ادامه

داستان طنز

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم  شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن

ادامه

داستان طنز

مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت: «مقداری حلوای نسيه به من بده» حلوا فروش قدری حلوا برايش در کفه

ادامه

داستان طنز

چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود

ادامه